روز نکبت، 27 اردیبهشت سال 1327 است که صدها هزار فلسطینی توسط اسرائیلیها به بیرون از فلسطین فرستاده شدندو این کشور جعلی شکل گرفت. البته ایما هم مثل برخی از اصلاحطلبان معتقدیم که 22 خرداد سال 88 هم روز نکبت ما بود.
بگذریم...
روزنکبت جدید چه روزی است؟ به نظر من یازده اردیبهشت 97 بود. جایی که بن سلمان ولیعهد سعودی خطاب به فلسطینیان گفت یا مذاکره کنید یا خفه شوید
یا الله، صلاح الدین ایوبی سر از خاک بیرون آورد و ببیند خائن حرمین شریفین چه کسی است. نمی دانم او روزقیامت چگونه بر چهره رسول الله نگاه خواهد کرد. آیا او از این همه بی شرفی حیا نمی کند؟
شنبه برای بار دوم تصمیم گرفتم بر سر مزار مرحوم مصدق حاضر شوم. می دانید که مصدق در منزلش و در حصر خانگی بود که فوت کرد و بعد از چند دهه، هنوز به وصیتش که دفن شدن در کنار شهدای سی تیر است، اقدامی نشده است.
مانند سری قبلی امیدوار بودم که سرایدار باشد و در را باز کند ولی کسی نبود و با هزاران سختی فردی را پیدا کردیم که از در پشتی ما را وارد خانه دکتر کرد.
خانه بزرگ دکتر اکنون محل تجمع کلاغهاست و حیاتش به حیات دکتر محمود مصدق، نوه دکتر محمد مصدق بسته است و احتمالا 20 سال بعد چنین مکانی وجود خارجی نداشته باشد.
چقدر دلگیر بود...
تنها عایدی هم گرفتن تصویری از شعار معروف نهضت آزادی ایران بود، ما مسلمانیم،ایرانی هستیم و مصدقی...
مصدق تا ابد برای من فراتر از یک انسان خواهد بود و همیشه افسوس میخورم که چرا چون اویی را دوباره در ایران نمی بینم
به قول شاعری که نامش را نمیدانم، صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را، تا مادر گیتی چون تو فرزند بزاید
چندین و چند کانال سلفی که از حامیان خلافت اسلامی (داعش) یا القاعده و جبهه النصره و تحریر الشام هستند رو دنبال می کنم. تقریبا دو سه سالی هست که هرروز مطالعه می کنمشون و امروز کانال «الغدر باهل السنه و الجماعه تحت غطا الجهاد» که گرایشات سلفی تندی داره و میانه ای با داعش و تحریر الشام و جبهه النصره هم نداره مطلب جالبی درباره حمله احتمالی ایالات متحده به سوریه نوشته بود که عینا می گذارمش:
جماعت های شام به چه چیزی مبتلا شده اند که اینگونه از تهدید ترامپ و تحالف صلیبی برای هجوم به ارض شام ابراز خوشحالی می کنند. همه کانال های منتسب به جماعت ها و فصایل خبر تهدید ترامپ را که قرار است شام را موشک باران کند نشر کرده و خیلی هم از این مسئله ذوق زده شده اند. وقتی این همه خوشحالی مشاهده می شود انسان شک می کنند که این جماعت ها و فصایل عمیل تحالف صلیبی و شیطانی هستند. مگر حمله به ارض شام و متمکن شدن آنها در آنجا موجب تمکن آنها بر مسلمین و سلطه کفر در شام نمی شود؟ پس چرا مدعیان جهاد و نصرت مظلومین از این مسئله تا این حد خوشحال هستند. چند وقت پیش هم فردی مشرک و کافر پیامی به روس فرستاده بود و آنان را بزرگتر از الله تعالی توصیف کرده بود و آنها هم در جواب گفته بودند که از شنیدن این حرف بسیار خوشحال هستند. اگر فتنه و اختلاف میان جماعت ها و انحراف آنها تا این حد بزرگ نشده بود آیا الان روس های ملحد و کفار صلیبی خودشان را بزرگرتر از الله عز اسمه می دانستند؟ همه از شما این سوال را دارند که ریختن شدن این همه خون فقط برای این بود که خودتان را در ساحه حفظ کنید و بعد از آن شام را به تحالف شیطانی صهیونیستی صلیبی تسلیم کنید؟
این مطلب را ایرج که یکی از رفقای صمیمی من هست برایم فرستاد. حقیقتش انتظارش رو نداشتم. گفتم برای ثبت در تاریخ اینجا بذارمش. البته کمی تصرف در متن کردم ولی به قول آل احمد بدرد نخورهایش را به نام من و خوبهایش را به نام او بگذارید.
نجابت ظریف ؛ ظریف نجیب
طبق سرچی که در گوگل داشتم میانگین روزی ۴ پرواز از تهران به آلمان انجام می شود که همه این پروازها اگرمشکل فنی نداشته باشند بطور مرتب انجام میشوند. اما خبری منتشر شد که شرکتهای هوایی در آلمان از سوخت رسانی به هواپیمای حامل وزیر امور خارجه ایران ممانعت کرده اند.
بنا به گفته هواپیمایی مونیخ، ترس از تحریم آمریکا باعث این اتفاق شده است. سوال اینجاست که مگر ظریف چه مشکلی دارد که فرودگاه آلمانی از سوخت رسانی به هواپیمای او امتناع می کند؟ آیا غیر از این است که ظریف در طول سال سفرهای متعددی به اقصی نقاط اروپا ومشخصا آمریکا دارد؟ پس چرا با مشکل مواجه نمیشود؟ شاید شرکت هواپیماییای که ظریف با آن پرواز میکند مشکل دارد که این را هم بعید میدانم.
بنا به یک خبر که برای ما عوام محرمانه هست نه برای دوستان اصولگرا، یکی از سرداران سپاه که نامش در لیست تحریمی اشخاص آمریکا است به همراه ظریف در پرواز بوده و هواپیمایی آلمان از ترس اینکه مشمول تحریم نشود از سوخت رسانی امتناع کرده است.
در دشمنی آمریکا با آن رییس جمهور سابق روان پریش ما هیچ حرف و حدیثی نیست حتی کار هواپیمایی آلمان هم در این میان قابل توجیه است اما درد از جایی است که دوستان اصولگرای دلواپس با علم به این موضوع، ظریف و دولت را به رگبار انتقاد خود بسته اند و از نجابت ظریف نجیب سواستفاده میکنند و واژه هایی در باب به خفت کشاندن ابراز می دارند. آیا این نجابت ظریف نیست؟ آیا به این فکر کرده ایم که اگر ظریف و یا سخنگوی وزارت امور خارجه دلیل خودداری هواپیمایی آلمانی را بطور رسمی اعلام میکردند، چه جو منفیای علیه سپاه راه میافتاد؟ بی تعارف بسیاری از اقشار عادی جامعه ایران نگاه بدبینانهای به سپاه دارند و اگر این ماجرا رسما اعلام میشد، آیا چهره موجود بدتر نمیشد؟ آیا این نجابت ظریف نیست؟ نمیدانم اینهمه نجابتی که در مورد موضوع و موضوعات مشابه و دیگر موضوعات بخرج میدهند و حرفای ناشایست و ناصحیح را بجان میخرند، به کجا میرسد ولی امثال او نشان می دهند که هنوز اخلاق در سیاست وجود دارد. بگذار بعضیها هرچه میخواهند بگوییند. به قول روحانی، معلوم نیست وقتی که پرده ها بیافتد، بعضیها با چه آب و صابونی میخواهند صورتشان را بشویند.
مدتها پیش در مقالهای نوشته بودم که آیا چیزی به اسم جریان سوم وجود دارد یا نه. امروز دیدم عبدالله گنجی مدیر مسئول روزنامه جوان وابسته به سپاه پاسداران در مطلبی که در خبرگزاری فارس منتشر شده در همین باره صحبت کرده و گفته چرا جریان سوم (خارج از اصلاحات و اصولگرایان) شکل نمی گیرد.
الحق و الانصاف هم چند نکته را خوب دیده است. برای خواندن مطلب او روی اینجا کلیک کنید.
احمدی نژاد نمونه کسانی بود که تلاش کرد خود را جریان اصولگرایی خارج کند و جریان سومی را ایجاد کند اما این روزها دست به یقه با قوه قضائیه است. کافی است اظهارات بقایی علیه باهنر از بزرگان اصولگرایی را بخوانید تا از اینکه چرا سطح دعوای اصولگرایان تا این حد پایین است تاسف بخورید.
من برای ساده شدن کار چند خط از این متن بقایی را میگذارم تا حداقل در تاریخ ثبت شود:
بقایی در کانال خود نوشت: بعژی از رفتارهایی که این آقایان که شه نفر هشتند، دایند مطالبهشان این اشت که بیایید من را بیگیرید تا هژینه دیگری بر نژام تحمیل کنند. شما مطمئن باشید که این مشامحه و تعامل به هیچ وجه معنای آن عدم توانایی نیشت و اگر کشی قرار باشد محاکمه شود باید منطقی و عاقلانه این حرکت انجام شود. این آقایان یک رفتاری میکنند و مطالبه شان این اشت که بیایید ما را بیگیرید.
اینکه سطح دعواهای سیاسیون ایران در چه اندازهای است حقیقتا درد آور است.
من فکر میکنم اگر جریان سومی ایجاد نشده به این دلیل است که ساخت رانتی اصولگرایان مانع از شکاف در داخل آنها شده و در طرف مقابل هم مخالفانی هستند که با انقلاب میانه ای ندارند و به همین دلیل است که اصلاح طلبان طیف وسیع تری از اصول گرایان را تشکیل می دهند و دارای تنوع فکری بالاتری هستند.
تا وقتی که اصول گرایان نتوانند از رانت اقتصادی و سیاسی و نظامی جدا شوند دچار این مشکل هستند.
شاید یک روزی هم از این بنویسم که چرا اصول گرایی به سراشیبی افتاده و توانایی رای آنها هیچگاه بالاتر از 18 میلیون در این سال ها نبوده است.
پدرم از بچگی به من یاد داد که باید در ایران ماند و برای حسن و تقی و جعفر کار کرد و دلیلی وجود ندرد برای پیتر و جورج و مری کاری کرد.
بگذریم...
یکی از هم دانشگاهی های سابقم که مدتی به سوئد مهاجرت کرده بود، در اینستاگرامش مطلبی در این رابطه نوشته بود که من هم اینجا می ذارمش. به نظرم فضاسازی ای که انجام دادند عالی هست و البته قلم قوی ایشان که بسیار مورد احترام من هستند، تا حد بسیار زیادی آنچه که در ذهن من می گذشت را روایت کرده است.
«
وقتی چمدان می بستم، گیج گیج بودم. از کودکی زیاد سفر می رفتیم؛ بنابراین
عادت داشتم سالی چندبار چمدان ببندم. اما این بار چمدانم چمدانِ سفر نبود!
با کلافگی و بغضی لعنتی به اطرافم نگاه می کردم و با خودم مرور می کردم
دیگر چه چیزی آنجا احتیاجم می شود؟ -همه چی- می خواستم همه چیز را در
چمدانم جا بدهم و با خودم ببرم آن سر دنیا.
می گفتند نمی شود!
تا همین جا هم ٨٠ کیلو اضافه بار داری! باورم نمی شد ضروریات زندگی ام
آنقدر سنگین باشد. اصلا با خودم فکر می کنم آدمی که اشیاء معنادار ضروری و
خاطرات وابسته به مکانش انقدر سنگین باشد، کجا می خواهد برود؟ جایش معلوم
است دیگر. جایش آن جایی ست که بارش را سنگین کرده است. اما یک مرتبه تصمیم
گرفتم خودم را در ماجرایی بی اندازم -بروم یک جای بهتر!- که این ماجرا
ماجرای من نبود. همان زمان هم می دانستم که هیچکس هیچوقت به آن جای بهتر
نخواهد رسید؛ مگر تغییری در چیدمان فضای شخصی اش ایجاد کند.
رفتم
آن جای دیگر، دوستانی پیدا کردم نه خیلی صمیمی، کاری نیمه وقت نه خیلی
جدی، خانه ای دنج در گوشه ای خلوت نه خیلی بزرگ، اما پنجره ای که واقعا آن
جور که باید و همیشه احساس می کردم حقم است، رو به بهشت باز می شد.
هنوز زمانی نگذشته بود که فهمیدم می توانم سال ها اینجا بمانم اما همیشه مسافر باشم.
زیباترین
غروب ها را پشت پنجره ی همان خانه تماشا کردم. یک روز یادم نیست آفتاب بی
رمق پاییزی هنوز غروب کرده بود یا نه که به خودم آمدم و متوجه شدم اینجا
بارم سنگین نمی شود!
چمدان و ٨٠ کیلو اضافه بارم را بستم و برگشتم همان جایی که بودم.
دیگر پیش نیامد چمدانِ رفتن ببندم و آن را وزن کنم؛ می دانم امروز هزاران کیلو اضافه بار دارم»
انقدر از درگذشتش متاثر شدم که خواب خوبی نداشتم.
برای منی که همیشه به نهضت آزادی چیا علاقه داشتم، درگذشت یزدی خیلی ناراحت کننده بود.
او سمبل جوانان علمی و البته مسلمان بود.
دوست داشتم برایش چندین و چند خط بنویسم و از جفاهایی که به اینها شد گله کنم. از اینکه او چندین بار در سال 88 به بعد با وجود کهولت سن دستیگر شد و زندان رفت. از این بنالم که چرا امثال او را فراموش کردیم و حالا او اسرار زیادی را با خود به خاک برد.
او به دوست قدیمیش مهدی بازرگان پیوست.
ابراهیم یزدی در انقلاب ایران نقش پر رنگی داشت و سفر آیت الله خمینی به فرانسه پیشنهاد او بود. ابراهیم یزدی کسی بود که مسائلی همچون فلسطین برایش اهمیت داشت. او در ایجاد سپاه پاسداران هم نقشی پر رنگ داشت. رای دادنش در انتخابات 92 هم حکایت جالبی بود.
ختم کلام اینکه، ابراهیم یزدی از کسانی بود که تاریخ کمتر آنها را به چشم دیده است و نبود او حقیقتا باعث تاثر است.
پ
ن: عزیزان حاضر در مجله تقریرات نوشته اند: سال ۸۳ از مرحوم دکتر یزدی
پرسیدم: با همه تلخکامیهایی که در رابطه شما و امام خمینی رخ داد، اکنون
چه احساسی به ایشان دارید؟
گفت: هنوز هم احساس عاطفی قوی به آقای خمینی دارم ...
ابراهیم یزدی در مراسم خاکسپاری مرحوم شریعتی
مهدی چمران، ابراهیم یزدی، مهندس مهدی بازرگان و اگر اشتباه نکنم هادی غفاری
ابراهیم یزدی پشت سر احمد خمینی و کریم سنجابی
ابراهیم یزدی در کنار مهدی چمران و مهندس مهدی بازرگان در حضور حافظ اسد (پدر بشار اسد)
ابراهیم یزدی در کنار فیدل کاسترو
ابراهیم یزدی در کنار یاسر عرفات رئیس فقید تشکیلات خودگردان فلسطین و احمد خمینی
ابراهیم یزدی در بیمارستان پارس. تصویر احتمالا متعلق به ماههای آخر حیات ایشان باشد.
آخرین تصویر مرحوم ابراهیم یزدی. مردی که به قول تاجزاده، تا آخر به مهدی بازرگان وفادار بود.